دعای فرج
X
تبلیغات
رایتل
ztfhtbji9xir1g6d9tz.jpg

باسمه تعالی

ولایت مطلقه

سؤال 1- منظور دقیق از ولایت مطلقه فقیه چیست؟ آیا محدوده این مطلق بودن بی نهایت است؟

پاسخ :

تعریف ولایت مطلقه این است:

" ولایت فقیه شامل همه آن ولایتهائی می شودکه امام معصوم ع برای اداره جامعه بر جامعه داشته است ".

این تعریف ولایت مطلقه فقیه نزد استوانه های فقه و فقاهت در طول تاریخ تشیع است. بنابر این هرگاه در مطالعات فقه سیاسی به کلمه مطلقه بر می خوریم معنای عام و شامل می دهد مگر آنکه خلاف آن ثابت شود. اما یک سؤال اساسی که در اینجا مطرح می شود این است که " چرا می گوئیم : برای اداره جامعه ؟ ".

در پاسخ می گوئیم: زیرا امام معصوم ع سه ولایت کلی بر جامعه دارد:

1- ولایت تکوینی ( که از امام معصوم به فقهاء جامع الشرایط منتقل نمی شود).

2- ولایت در امور شخصی مردم ( که این نیز از امام معصوم ع به فقهاء جامع الشرایط منتقل نمی شود). یعنی اینکه فقیه حاکم نمی تواند بدون استناد به یک مصلحت اجتماعی به کسی بگوید اموالت را در اختیار دولت بگذارو یا به مردی بگوید برو و همسرت را طلاق بده.

3- ولایت در اداره امور جامعه ( که به 9 نوع تقسیم می شود) وما در اینجا به این مهم می پردازیم که کدامیک از این ولایتها از امام معصوم ع به فقهاء جامع الشرایط منتقل می شود و کدامیک منتقل نمی شود. ولایتهای امام معصوم ع عبارتند از:

1- ولایت در پذیرش

2- ولایت در فتوا

3- ولایت در تعیین موضوعات

4- ولایت در قضاء

5- ولایت در اجرای حدود

6- ولایت درزعامت و رهبری

7- ولایت در تصرف

8- ولایت در امور حسبیه

9- ولایت دراذن و نظارت

هرکس معتقد باشد که همه این 9 نوع ولایت از امام معصوم به فقهاء جامع الشرایط منتقل می شود معتقد به ولایت مطلقه فقیه است. مانند امام خمینی، شیخ مفید، شیخ طوسی، علامه نراقی، علامه نائینی، آیه الله خوئی و بسیاری از فقهاء مطرح طول تاریخ تشیع. وهرکس معتقد باشد که فقط قسمتی از 9 نوع ولایت مذکوربه فقهاء جامع الشرایط منتقل می شود معتقد به ولایت مقیده فقیه است. مانند شیخ انصاری که هشت و نیم نوع از این ولایتها را قبول داشته و معتقد بوده است که تصرف دراموال و نفوس باید در عصر غیبت تعطیل بشود.[1]

اما...آیا هیچیک از اندیشمندان شیعی معتقد هستند که ولایت مطلقه فقیه یعنی ولایت آزاد و رهای فقیه؟

پاسخ منفی است. زیرا مکتب اسلام حداقل 8 محدودیت برای فقیه حاکم در نظر گرفته است که عبارتند از:

1- قانون الهی:

فقیه حاکم حق تخطی از قانون الهی راندارد اگر تخطی کرد از ولایت ساقط است مکانیزم کنار زدنش باید فراهم شود.

امام خمینی می گویند:

اسلام دین قانون است. پیغمبر هم خلاف قانون نمى‏توانست بکند، نمى‏کرد هم، البته نمى‏توانست هم بکند. خدا به پیغمبر مى‏گوید که اگر یک حرف خلاف بزنى، رگ وتینت را قطع مى‏کنم. حکم قانون است. غیر از قانون الهى کسى حکومت ندارد. براى هیچ کس حکومت نیست، نه فقیه، و نه غیر فقیه، همه تحت قانون عمل مى‏کنند. مجرى قانون هستند همه، هم فقیه و هم غیر فقیه همه مجرى قانون‏اند.[2]

2- قانون اساسی:

به عنوان یک عهد و میثاق، پیمان و قرارداد میان مردم ورهبرالهی است که هر دو فوق قانون اساسی اند اما ملزم به رعایت مفاد مندرج درآن می باشند و حق یکطرفه نقض کردن آن را ندارند. قرآن در این زمینه می فرماید: " اوفوا بالعهد ان العهد کان مسئولا "[3] ( به عهد و پیمان خود وفادار باشید به درستی که در مورد عهد از شما سوال خواهد شد). امام علی ع در مهم ترین مقاطع تاریخی وقتی از او خواستند عهد کند که به کتاب خدا و سنت شیخین عمل کند عهد نکرد زیرا معتقد بود که " المسؤول حر حتی یعد "[4] ( هرکس مورد درخواستی قرار می گیرد آزاد است مگر آنکه عهد کند ). امام علی ع در نامه به مالک اشتر می فرمایند: " اگر با دشمنت پیمانی را بستی به عهد خود وفادار باش زیرا مردم با همه اختلاف نظری که با هم دارند در مذموم شمردن عهد شکنی هم داستان می باشند "[5]

البته الزام به رعات قانون اساسی به معنای محدودیت " ولایت " در چارچوب قانون اساسی نیست. زیرا حاکم اسلامی، درپرتو آن ولایتی که از جانب امام معصوم ع دارد، درضرورت ها می تواند وحق ایجاد آنچه که در قانون اساسی قید نشده است را دارد.

3- قوانین موضوعه:

به قوانینی گفته می شود که درپرتو قانون الهی و قانون اساسی تصویب می گردد. پس از تصویب نهائی، فقیه حاکم مانند سایر مردم تحت حاکمیت این قانون قرار می گیرد و با آنها در برابر این قانون مساوی است. در قانون اساسی جمهری اسلامی ایرا ن در اصل 107 به همین مسئله پرداخته است. حضرت علی ع خود را همواره با مردم عادی دربرابرقانون مساوی می دانست و این مسئله را به گونه ای نمادین در قضیه ای به نام " قضیه زره " به خوبی نشان داد. امام خمینی در این مورد می گوید:

حکومت که ولىِّ امرش- که حالا به سلطان یا رئیس جمهور تعبیرش مى‏کنند- در مقابل قانون با پایین ترین فردى که در آنجا زندگى مى‏کنند على السواء باشد. در حکومت صدر اسلام این معنى بوده است، حتى قضیه‏اى از حضرت امیر در تاریخ است؛ در وقتى که حضرت امیر- سلام اللَّه علیه- حاکم وقت و حکومتش از حجاز تا مصر و تا ایران و جاهاى بسیارى دیگر بسط داشت. قضات هم از طرف خودش تعیین مى‏شد. در یک قضیه‏اى که ادّعایى بود بین حضرت امیر و یک نفر یمنى که آن هم از اتباع همان مملکت بود. قاضى حضرت امیر را خواست. در صورتى که قاضى دست نشانده خود او بود. و حضرت امیر بر قاضى وارد شد و قاضى خواست به او احترام بگذارد. امام فرمود که در قضا به یک فرد احترام نکنید، باید من و او على السواء باشیم. و بعد هم که قاضى بر ضد حضرت امیر حکم کرد، با روى گشاده قبول کرد. این حکومتى است که در مقابل قانون، همگى على السواء حاضرند، براى اینکه قانون اسلام، قانون الهى است. و همه در مقابل خداى تبارک و تعالى حاضرند- چه حاکم، و چه محکوم، چه پیغمبر و چه امام و چه سایر مردم.[6]

4- عدالت:

ملکه ای است که درنفس انسانها ایجاد شده آنها را از محرمات باز می دارد و به واجبات وا می دارد. فقیه حاکم اگر مرتکب گناه کبیره شود یا اصرار برصغیره داشته باشد ازولایت ساقط است مکانیزم کنار زدن او باید فراهم شود. امام خمینی می گوید:

فقیهى که این اوصاف را دارد عادل است، عدالتى که غیر از این طورى عدالت اجتماعى، عدالتى که یک کلمه دروغ او را از عدالت مى‏اندازد، یک نگاه به نامحرم او را از عدالت مى‏اندازد، یک همچو آدمى نمى‏تواند خلاف بکند. نمى‏کند خلاف.[7]

5- نقد، نظارت، نصیحت و انتقاد:

فقیه حاکم حق ندارد خود را فراترازنقد و نظارت بداند. حضرت علی ع به مردم می فرمایند: این حق من بر گردن شما است که در آشکار و نهان مرا نصیحت کنید "[8] و امام خمینی می گوید:

همه ملت موظفند که نظارت کنند بر این امور. نظارت کنند اگر من یک پایم را کنار گذاشتم، کج گذاشتم، ملت موظف است که بگویند پایت را کج گذاشتى، خودت را حفظ کن. مسأله، مسئله مهم است‏[9]

6- امر به معروف و نهی از منکر:

مکتب اسلام پا را فراتراز نقد و نصیحت گذاشته و مردم را به امر و نهی کردن حاکمان جامعه وا می دارد. امام خمینی می گویند:

به هر فردى،( اسلام ) لازم کرده به اینکه امر به معروف کند. اگر یک فرد خیلى به نظر مردم مثلًا پایین، یک فردى که به نظر مردم خیلى اعلا رتبه هم هست، اگر از او یک انحرافى دید، بیاید- اسلام گفته برو به او بگو نکن- بایستد در مقابلش بگوید این کارَت انحراف بود نکن‏[10]

7- مشورت:

مشورت با مردم و نخبگان مردم بر فقیه حاکم واجب است. بنابراین فقیه حاکم حق ندارد خود را از مشورت با مردم مستغنی بداند. امام علی ع می گوید: " با نخبگان مردم مشورت کن زیرا به رای خود رفتن و رای دیگران را در نظر نگرفتن ستمگری بود و خیانت ".[11] صحیفه امام خمینی پر است ازتوصیه های امام به مسئولین مختلف جامعه اسلامی ایران که: " با آقایان علماء مشورت کنید "، " در این مورد مشورت کنید سپس تصمیم بگیرید ".

8- مصلحت جامعه:

فقیه حاکم حق ندارد بگوید من فقط احکام اولیه اسلام را بر جامعه حاکم می کنم و کاری به احکام ثانویه و مصلحتی ندارم بلکه باید تا زمانی که مردم ظرفیت پیاده شدن احکام اولیه را ندارند احکام ثانویه و مصلحتی را در جامعه ساری و جاری نماید. امام خمینی می فرماید:

همه ما، همه این دولت و همه این اشخاصى که در کارهاى دولتى، یا در کارهایى که در جمهورى اسلامى باید بشود دست به کار هستند، باید این حیثیت خودشان را پیش مردم حفظ کنند. و این حیثیت حفظ مى‏شود به اینکه به مُرّ اسلام عمل بشود، اعم از احکام اولیه و چنانچه نشد و تشخیص داده شد به اینکه الآن مصلحت در حکم ثانوى است، احکام ثانویه؛ و اما این هم باید روى تشخیص صحیح باشد...

و این نکته نیز لازم است که تذکر داده شود که رد احکام ثانویه پس از تشخیص موضوع به وسیله عرف کارشناس، با ردّ احکام اولیه فرقى ندارد، چون هر دو احکام اللَّه مى‏باشند. و نیز احکام ثانویه ربطى به اعمال ولایت فقیه ندارد و پس از رأى مجلس و انفاذ شوراى نگهبان، هیچ مقامى حق ردّ آن را ندارد، و دولت در اجراى آن باید بدون هیچ ملاحظه‏اى اقدام کند. و با تشخیص دو سوم مجلس شوراى اسلامى که مجتمعى از علماى اعلام و مجتهدان و متفکران و متعهدان به اسلام هستند، در موضوعات عرفیه که تشخیص آن با عرف است، با مشورت از کارشناسان، حجت شرعى است که مخالفت با آن بدون حجت قویتر خلاف طریقه عقلاست. چنانچه تغییر احکام اولیه، با شک در موضوع و عدم احراز آن با طریقه عقلا مخالف است.[12]

نقش مردم در اعمال و نظارت برهمه این موارد با کمی دقت قابل فهم است.

آیا باز هم شک وتردیدی باقی می ماند که فقیه ولایت نامحدود وبی نهایت ندارد؟


مشروعیت الهی

سؤال 2- ولی فقیه چگونه مشروعیت خود را از خداوند می گیرد؟

پاسخ :

مشروعیت در لغت فارسی یکصد سال اخیر حداقل به سه معنا به کار برده شده است:

1- حقانیت ( خداخواهی) 2- مقبولیت ( مردم خواهی) 3- قانونیت ( مطابق قانون)

با توجه به این معانی به بررسی مبنای مشروعیت حکومتها می پردازیم.

1- مشروعیت تکوینی الهی:

این نظریه، نظرمکتب جبریه است که معتقدند: خدا حاکم و حکومت را خود به صورت تکوینی در راس جامعه می گذارد و خود با آن حقانیت می بخشد و چون مردم صاحب هیچ فعل اختیاری نیستند پس مقبولیت مردمی هیچ نقشی درمشروعیت به معنای حقانیت حکومت ندارد.

2- مشروعیت مردمی محض:

این نظریه مکاتب معتزله و لیبرالیسم است که معتقدند خدا انسان را آفریده در جامعه رها کرده و اختیار حکم و حکومت و قانون را به خود اوسپرده است. پس هر کس را مردم انتخاب کردند او حاکم حق مورد تایید خداوند است. بنابراین در این نظریه مقبولیت مردمی مساوی با حقانیت الهی است.

3- مشروعیت تغلب:

این نظریه اشاعره[13] است که معتقدند هر کس با قوه نظامی برسر کار بیاید او خلیفه رسول خدا است و حقانیت خود را از خدا می گیرد. پیروان این نظریه یک عبارت معروف دارند که می گوید: " الحق لمن غلب " ( حقانیت از آن کسی است که غلبه کند ). این عقیده امروزه برذهن اکثریت اهل سنت حاکمیت دارد.

4- مشروعیت مجموعی:

این نظریه برخی طلاب و دانشگاهیان پس ازانقلاب اسلامی است که معتقدند خدا حاکم مورد نظر خود را به اسم یا مشخصات به مردم معرفی کرده است و برمردم واجب است که از او تبعیت داشته باشند. اما چنین حاکمی تا نصف بعلاوه یک مردم او را نپذیرفته باشند حکومتش حقانیت ندارد. نتیجه چنین نظریه ای این می باشد که حکومت اسلامی هر چند سال یک بار بایستی برای اصل خود رفراندوم کند تا ببیند آیا نصف بعلاوه یک را دارد یا خیر. نتیجه دوم نیز این است که مردم در حقانیت بخشی به حکومت با خدا شریک هستند.

5- مشروعیت تشریعی الهی :

این نظریه امام خمینی و اکثر فقهاء مطرح طول تاریخ تشیع است که معتقدند: خدا حاکم مورد نظر خود را به اسم یا مشخصات به مردم معرفی کرده است و برمردم واجب است که از او تبعیت داشته باشند. بر اساس این نظریه خداوند خود حقانیت را به حاکم یا حکومت می بخشد ومردم فقط فعلیت بخشده به حکومت می باشند و در حقانیت بخشی به حکومت هیچ نقشی ندارند. در نتیجه حاکم و حکومت برای حقانیت نیازی به نصف بعلاوه یک مردم ندارد و لازم هم نیست که هر چند سال یکبار برای اصل حکومت رفراندوم کند.

بر این اساس اکثر فقهاء تاریخ تشیع معتقدند که مشروعیت حکومت و حاکم اسلامی با انتصاب الهی است و نه انتخاب مردمی. اگر چه انتخاب مردمی در تحقق حکومت اسلامی یک نقش اساسی دارد.

پیروان این نظریه معتقدند که وقتی پیامبر که منصوب خدا است و براساس رای خود نظری نمی دهد و هر آنچه می گوید وحی الهی است( و ما ینطق عن الهوی ان هو الا وحی یوحی ) پس وقتی فرمود: فقهاء جانشینان من هستند. پس فقیه منصوب خداوند است و حقانیت خود را از او

نایب امام زمان

سؤال 3- آیا ولی فقیه الزاما باید با امام زمان ع در ارتباط باشد؟ پس چگونه ادعا می شود که ولی فقیه نایب امام زمان است؟

پاسخ :

خداوند علاوه برحاکمیت تکوینی که یک نوع حاکمیت جبری و مستقیم خداوند برهمه موجودات عالم خلقت اعم از جمادات نباتات حیوانات انسانها اجنه و ملائکه است، یک نوع حاکمیت غیر مستقیم نیز براعمال و رفتار انسانها اعمال می کند که همان حاکمیت قانونگذاری است که درآیه سوره این مسئله به این گونه مطرح می شودکه ( انا هدیناه السبیل.... ). ویا می فرماید: بدرستی که هر حکم و دستور و قانونی اختصاص به خدا دارد (ان الحکم الا لله ). در این حاکمیت سه مکتب مفوضه[14]، معتزله[15] و لیبرالیزم از اسلام ناب متمایزمی شوند. حاکمیت تشریعی خداوند هیچگاه در جامعه تعطیل پذیر نیست.

آنچه آیات شریفه قرآن گویای آن است این که، درراس خط حاکمیت تشریعی خداوند، الله قرار دارد که حکم و دستوروقانون را تعیین می کند( ان الحکم الا لله ). بعد از خداوند نوبت به رسول می رسد که خداوند دستور می دهد که باید " سبیل " مورد نظر پیامبر اخذ و پیروی شود. زیرا "ولایت پیامبر از ولایت مومنین بر خودشان بالاتر است "( النبی اولی بالمومنین من انفسهم ).

در اندیشه سیاسی اسلام، پس از پیامبر اعظم دو دسته از نایبان، ولایت بر جامعه را بر عهده می گیرند. یک دسته نایبان خاص پیامبر هستند که ائمه معصومین می باشند که پیامبر آنها را با اسم به مردم معرفی کرده است و این مسئله در حدیث جابر منعکس شده است، آنجا که جابربه پیامبرعرض می کند، در آیه شریفه " اطیعواالله و اطیعواالرسول و اولی الامر منکم..."، خدا را شناختیم، پیامبر را شناختیم، اولی الامر چه کسانی هستند؟ پیامبرمی فرمایند: آنها جانشینان من اند و امامان مسلمین بعد از من. اول آنها علی بن ابیطالب، بعد حسن و حسین، سپس علی بن حسین......و آخرین آنها که هم اسم و هم کنیه من است که در پس پرده غیبت قرار می گیرد.... مردم نیز از وجود او استفاده می کنند همان طور که وقتی خورشید در پس ابر قرار می گیرد و از وجود آن بهره می برند. البته پیامبرنواب عامی هم دارند که فقهاء جامع الشرایطی هستند که پیامبر از آنها به عنوان " راویان احادیث " اسم برده است( الذین یاتون من بعدی و یروون عنی احادیثی و سنتی ).

اما ائمه نیز دارای دو نوع نایب می باشند یکی نایبانی که آنها را با اسم به مردم معرفی کرده اند و آنها نایبان خاص ائمه می باشند و دیگری نایبان عام ائمه که با مشخصات به مردم معرفی شده اند و برای شناسائی چنین نایبانی حداقل ده خصوصیت را مطرح کرده اند و فرموده اند کسانی که: راوی حدیث، فقیه، عادل، حافظ دین، با ورع، مطیع دستورات خداوند، محقق در حلال وحرام ائمه، عارف به احکام ائمه، مدیرو مدبرمی باشند در عدم دسترسی به ما به آنها مراجعه داشته باشید ودستورات را از آنها بگیرید. پس یکی از مشخصات جانشین امام معصوم ع " فقیه بودن " است.

اما، آیا ائمه و پیامبرهمگی با نایبان خاص و عام خود ارتباط داشته اند که این الزام وجود داشته باشد که امام زمان ع با نایبان خود در ارتباط باشند؟ پیامبر که فرمودند: "جانشینان من کسانی هستند که بعد از من راوی احادیث و سنت من می باشند ". در صورتی که پیامبر می دانستند که برخی ازراویان احادیث ( لفظی که در زمان پیامبر برای فقهاء به کار می بردند) پس از رحلت ایشان نمی توانند با ایشان در تماس باشند. پس الزامی در مورد ارتباط وجود ندارد.می گیرد.


.: Weblog Themes By SlideTheme :.